تبليغاتX
communications sciences

communications sciences


منوی وبلاگ


به سمت فردا

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 7:31 PM

امروز حاصل دیروز ماست و فردا برداشت امروز ما!

می کاریم تا فردا برداشت کنیم...دیروز هر چه کاشتیم، امروز برداشت کردیم!

ما حاصل گذشتگانیم و آیندگان از نسل ما!

فقط تذکر بود...

اما اگر امروز جایی رفتم و خودمو عقب تر از آنچه که باید باشم ، دیدم... باید یادم باشه که فردا هست...!

پس تلاش و سعیم را از امروز بیشتر می کنم برای فردا...!

والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین

این وعده خداست به تلاشگران!

لیس للانسان الا ما سعی

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


امام صادق(ع)، رئیس مذهب ما

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387 ساعت 11:47 AM

السلام علیک یا جعفربن محمد الصادق یا سیدنا و مولانا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدیک حاجتنا

یاوجیها عندالله، اشفع لنا عندالله


اِختَبِروا اِخوانکُم بخَصلتَین: فاِن کانَتا فیهِم و اِلّا فاَ عزُب ثمَّ اَعزُب ثمَّ اعزُب: المُحافَظَه علی الصَّلَواتِ فی مواقیتها و البرَّ بالاِخوانِ فی العُسر و الیُسر

امام صادق علیه السلام فرمودند:

برادران خود را با دو صفت امتحان کنید، که اگر آن دو صفت را داشتند به دوستی و رفاقت خود با آنها ادامه دهید و گرنه از آ نان دوری کنید،دوری کنید، دوری کنید! :

۱- مراقبت بر نماز اول وقت.

۲- نیکی به برادران چه در سختی و تنگدستی ، چه در هنگام آسایش و گشایش.

وسائل الشیعه ،ج ۸ ، ص ۵۰۳

 

وقتی بقیع را دیدم باورم نمی آمد که مدفن رئیس مذهب ما و پدرانش و عمویش اینجاست...!

آخر اینجا خانه مِلکی آنان در زمین است... خلیفه های الهی بر روی زمین اند!

خاک بر روی و سرم از این مصیبت عظمی...

 هیهات... مشرکین کیان را به شرک می خوانند و چه بغض و کینه ای نسبت به این آسمانی خاندان نشان می دهند... حتی به مدفنشان هم رحم نمی کنند...!

به راستی به کدامین گناه؟!

آجرک الله بقیه الله

 

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


ای پدر مهربان...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ساعت 11:38 PM

بعضی از منتظرایی که استخون شکوندند تو این راه انتظار و خلاصه غربال شدن و غربال شدن و غربال شدن (در روایت امام صادق که از حضرت پرسیدند متی فرجکم یا مولای؟فرمودند:هیهات هیهات هیهات...غربلوا ثم تغربلن غربله...!) به جاهایی رسیدن که تبلور گوشه ای از اون تو اشعار اون بزرگواران پیداست...!

غیبت اگر می کنی از ما چرا؟

حال که شد غیبت کبری چرا؟

ما همه جسمیم بیا جان تو باش

ما همه موریم سلیمان تو باش

خطبه تو خوان تا خطبا دم زنند

سکه تو زن تا امرا کم زنند

ای مدنی برقع و مکی نقاب

سایه نشین چند بود آفتاب

منتظران را به لب آمد نفس

ای زتو فریاد...به فریاد رس!

پ.ن:این آلبوم جدید رسائل(صبح نزدیک) هم شنیدن دارد...! خدا موفقشون بداره!

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


شکسته دل

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 7:59 AM

جای همه تان خالی...

اما افسوس که ضیافت الهی اینقدر زود به پایان رسید...که اصلا نفهمیدم چه بود و چه شد!

حال... مائیم و حسرت نگاهی دوباره...

یا کریم!...

گر می خر شکسته ما خود شکسته ایم

ور خسته می پذیری، ما سخت خسته ایم

لطف تو می گشاید اگر کار بسته را

ما پای خود به دست خود ای دوست بسته ایم

ای خضر رهنما نظری کن به ما که ما

عمری بشد که بر سر راهت نشسته ایم

ای رستگان ز خویشتن ای بستگان به حق

لطفی به ما کنید که از خود نرسته ایم

شاید مظلومیت شیعه تا به این سفر برایم روشن نبود...

شاید...معنای اکثرهم لایفقهون و اکثرهم لایعلمون و اکثرهم لایشعرون و اکثرهم لایعقلون تا به این اندازه برایم روشن نشده بود...نماز بخوانی آن هم بی ولایت...اولی الامر را بوبکر و عمری بخوانی و غاصبان خلافت ولی الله را صدیق و فروق بخوانی و گوش و چشمت را از هر حقیقتی ببندی...قرآن بخوانی و تفسیر به رای کنی...

یا علی...چه کشیده ای از این نامردمان و آه و صد آه بر تو و فرزندان گرانمایه تو که چه مظلوم بودید و مظلوم مانده اید...

غربتت فریاد می زدند ظهور فرزندت را...

راستی از درب نیم سوخته خبری نبود اما صدای شعله های حسادت بود که در بین آن دیوار و در محسنت را شهید و یاس نبوت را به خاک و خون کشید...

به مظلومیت شما خانواده آسمانی شهادت می دهم و دشمنیم را با دشمنان شما و خانواده تان اعلام می دارم...

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


آن شنیدستم...

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 1:16 PM

 

از قول بزرگی نوشته ام!می دونم که برای دهان من و قد و قواره من خیلی این حرفها بزرگه...!

به خدا امام زمان خیلی غریبه...خیلی مظلومه...خیلی تنهاست...!

.......شیخ را یکروز  در طی مقال             از ظهور مهدوی(عج) کردم سوال

اّن شنیدستم که جمعی از کرام          اّرزوشان  بود  دیدار     امام

جملگی گفتند کاین غیبت زچیست       گرازاین باشد که شه رایار نیست

ما خود اینک لشگری اّماده اییم           نصرتش را تا بجان استاده اییم

هر یکی را ادعا بودی که من               جان فشانم  بهر    اّن شاه زمن

بر نفاق از چارسو بستند سد              اتفاق اّوردشان     تا چهار صد

باز چهل تن از میان صد چهار                منتخب گشتند  بر انجام کار

وز چهل تن چارتن وز چارتن               منتخب شد باز شیخی ممتحن

اربعینی رفت در مسجد  نشست        باب مسجد را بروی خلق بست

با تضرع اّن  شریف نیکنام                 از خدا می خواست تشریف امام

همچنان مشغول ذکر و ورد بود           در میان ذکر خوابش در ربود

شخص را آنجا به یک لمحه بصر          در بهشتی منزل آوردش به سر

دید آنجا جنتی آراسته                     واندر او حوران که از حق خواسته

یک تن از حوران که بودی بی نظیر      نزد وی آمد که ای شخص کبیر

این دم از بهر تو در باغ جنان             بسته عقدم حضرت صاحب زمان

خواست از شهوت درآمیزد به وی        ناگه اش پیک امام آمد که هی

کرده امرت حضرت صاحب زمان           بر جهاد مال و بذل جان

شخص را گفتار پیک آمد ملول            پیک شه را گفت بس کن ای فضول

گر بود احکام او بر این نظام                تف به ریش ما گر این باشد امام

نگهان برخواست شخص از خواب خویش   دید خود را دل پریش و تف به ریش

با چنین کردار و گفتار دروغ              با چنین قلب های خالی از فروغ

تا قیامت حضرت از ماغایب است             بلکه غایب هر که او را نائب است

یه مرد خدائی می گفت:

تو مرحله عمل نشون داده میشه...!این همه شیعه تو کره زمین داریم فریاد می زنیم عجل علی ظهورک ولی اگه امام زمان رو می خوایم چرا گناه می کنیم؟

اگه امام زمان رو می خوایم چرا دروغ می گیم؟ اگه اما زمان رو می خوایم چرا بر شهوتمون غلبه نمی کنیم؟ اگه امام زمان رو می خوایم چرا صفا و صداقت بین ما نیست؟ اگه امام زمان رو می خوایم چرا جناح و گروه و دار و دسته و فامیل من بر اونی که امام زمان می خود نیست؟

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


استغاثه

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 10:20 AM

فدک را که می شنوم گلویم می فشرد...بغضم می گیرد از آن مظلومیت...

آن همه نفهمی...

مدینه را می شنوم یاد  بوی درب نیم سوخته می افتم...

یاد پهلوی شکسته...

یاد حمایت از ولایت می سوزاند این وامانده دلم را...

آه مادرم... مگر تو ای ناقه صالح کمتر بودی و آنان نمی فهیدند...

پدر چه حال و هوایی داشت آن زمان که صدای محسنت را شنید و دم نزد و صبر کرد...

آه...

خدایا... چه صبری علی دارد... صبر علوی است... از جنس نور است... ایوب وامدار چنین صبری است...

مگر جز زهرا عالم به خود ناموس دیده است؟

خاکم به سر از این مصیبت عظمی..!

مولا جان ای امام عصر...

شما را و ما را...

                       نظری و گوشه چشمی...

                                                        به مادرتان زهرا و آن فاجعه عظمی...!

 

پ.ن: ۱۴۰۰ سال بشتر می گذرد از غیبتش و ما فقط زبانی دعاگوی فرجش! در عمل چه کرده ایم! ای وای...

 

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


خلاء

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 1:36 PM

نه عکسی در کار است... نه خبری ...

دارم می روم و اصلا آمادگی ندارم...

بروم که چه بگویم...؟

بندگی باید عرضه کنم...من که نبودم...

الانسان علی نفسه بصیره

 

حاشا به کرمت ای مهربان...

اگر بیایم به تو هم نمی رسم...چه رسد به خودم!

دورم از همه ... خودم ... تو ...

کجایم و به کجایم ندانم!

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


هم سخن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 12:12 PM

کاش میشد با تو هم سخن شد...

رو برویت نشست...

چشم دوخت به آن چهره آسمانی و درد دل کرد...

به تو سلام می دادیم و مشتاقانه انتظار پاسخت را می کشیدیم...

و به آن امید سلامت می کنیم ای فرزند فاطمه و جانشین خدا بر روی زمین...

السلام علیک یا مولای سلام مخلص لک فی الولایه اشهد انک الامام المهدی قولا و فعلا و انت الذی تملا الارض قسطا و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا

فعجل الله فرجک و سهل مخرجک وقرب زمانک و کثر انصارک و اعوانک و انجزلک ما وعدک فهو اصدق القائلین

. نرید ان نمن علی الذین تسضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


سال نو...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 2:8 PM

روز ها از پی هم آمدند و باز آمدند تا هفته شدند و ماه شدند...فصلی از پی فصلی دیگر گذشت و چرخان چرخان یک سال گذشت...

چه ناباورانه! این روز ها رفتند... رفتند و دیگر بر نمی گردند... مائیم و ما... اعمال ما... کرده های ما...

زمین بهار را دیگر بار تجربه می کند و ما نیز...!

بهار مبارك باد --- كامنس

نمی دانم نوروز بهار را به ارمغان آورد یا بهار ، نوروز را! اما آنچه را که خوب می دانم ، بهار بهانه ایست برای یادآوری این نکته که فرصت باقی است...اما همیشگی نیست! از دستش مده!

و چه زیبا پیشوای صادق علیه السلام به ما فرمودند که هنگام تحویل سال زمزمه کنیم

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

کمی بیندیشیم...

مگر نه اینکه سال جدید ، تحولی جدید است؟! مگر نه اینکه آغازی جدید است؟!

 آیا تاملی بر پایان داشته ایم؟!

خدایا چنان کن سرانجام کار         تو خوشنود باشی و ما رستکار

... و اما ای مهربان! اگر ما به درگاهت بدی کرده ایم و به خودمان ظلم کرده ایم ، تو را بنده ی خوب بسیار است... حال که مار جز تو خدا کجاست؟!

باقی غیبت را به رحمت خاصه ات بر خواصت و رحمانیتت بر تمامی عالمیان ببخش و چشمان منتظران را منور به جمال موعودمان گردان...

چشم انتظار بودن سخت است... آن هم نه یک روز... نه یک سال... هزار سال... !

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را        که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

 

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


لبیک

نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 10:42 PM

کجا می شناختمت؟!

     کجا احساست می کردم...؟!

                   من که هنوز در فهم تو غافل بودم...!

                             من را خودت طلبیدی...و انگار تو لبیک اول را بر زبانم نواختی...!

عزیز من به حال خودم که نگاه می کنم،به یاد مَثل شبان و موسی (ع) می افتم که من آن شبانم که با زبان دلم می گویم موهایت را شانه کشم و نازت بخرم ای رب من...!

مهربان من...

اگر دعوتم کرده ای... می دانی چه کسی را خوانده ای...

سراسر سیاهی...سیاهی...سیاهی...

چطور سفید پوش شوم و سفید احرام بندم حال که من سراپا سیاهی ام!

عزیزا...

غربت مدینه رسولت را چطور دوام آورم...

تو می دانی که هنوز نیامده غمم شده...از غربت رسولت...از بوی درب سوخته... از آه و ناله های امیر...از داغ جانکاه حسنین...از آن قبر گمشده...

آه...چه کشیده ای مولای من...

خدای من...این جا و آن جا را که نگرم جز تو و غم چه بینم؟!

آخر بگو با بقیع چه کنم...صادقت آنجاست...پدرش...!سجاد...و عمویش حسن...!

چه بگویم...از دل بی درمانم...که دوایش فقط لبیک توست...

خودت بخواه...خودت برایم بانتخاب...و خودت بنگار...!

لبیک...

      اللهم لبیک...!

 

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


در سوگ کسی که نمی شناختمش

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 8:54 PM

آسمانی کسی دعوتم کرد که به دنبال ناکجا آبادهاست!

همیشه ما را خجالت می دهد!

بناست اول فاتحه ای بخوانیم در سوک قیصر امین پور(خدای آمرزیده)

اول وعده را وفا می کنیم...

بسم الله الرحمن الرحیم...

الحمدلله رب العالمین...

...

دوم شعری از او بنویسیم برای تکرار نام همیشه ماندنیش...

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم !
اگر خنجر دوستان، گرده ایم !

گواهی بخواهید، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !

دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

سوم دعوت از چند(ظاهرا ۵) دوست برای شادی روحش!

اول:سید مهدی شریفی

دوم: سرکار خانم طباطبایی

سوم: سرکار خانم قیومی

چهارم: سرکار خانم اسلامی

پنجم:خاتون خانم

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


برکت

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 10:53 PM

می گفت پولا دیگه بی برکت شده...

اون یکی می گفت و این یکی می شنید...اون یکی حرف می زد و این یکی نگاه می کرد...

این یکی انگار می دونست دردش چیه...می دونست چش شده!!!

یادش اومد خمس ندادنارو...گرون فروشیارو...کم فروشیارو...ترازوهای دست کاری شده رو...

همه اینا اون چیزی بود که میخواست بگه و هیچی نگفت...!

فقط گفت:عیدتون مبارک

 

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


شروعی دوباره

نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386 ساعت 7:28 PM

میدونی معنی commence  چیه؟!

یادش بخیر اون روزی رو که تو سایت دانشکده (اون روزایی که کار می کرد...) اومدم و وبلاگم رو تاسیس کردم!

یادش به خیر بی هیچ معطلی ای communication و sciences  رو با هم تر کیب کردم و commence پدید اومد!

یادش به خیر از اون موقعی که یک سال و هشت ماهی ازش میگذره...

بعد ها... دیکشنری رو که باز کردم چیز قشنگی دیدم...!

دیدم نوشته:

commence : شروعی دوباره ، آغازی دوباره

امسال که مهر اومد یاد اون موقع افتادم...

مهر ؛ شروعی دوباره اس...یه آغاز جدیده...خلاصه یه جور تولده...

خلاصه اینکه این شروع ، آغازش به خودمون بستگی داره و مائیم که آخرشو مشخص می کنیم.

می خوام بگم آخرش به اولش خیلی مربوطه...

عاقبت بخیریش به شروعش بستگی داره...!

به خودمون!

مبارک باشه شروع جدیدتون...شروع جدیدمون...!

اگر تا الانش تو شروعش موفق نبودیم...دیر نیست...!

فردا آغازی دیگر است...!

موفق باشید...موفق باشیم!

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


برای خودم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 1:9 PM

اینبار  برای خودم می نویسم...

حسام عزیز...

قرار نیست هیچ کسی دلسوز تو باشد...

قرار نیست هر کسی از برنامه هایت با خبر باشد...

ظاهراً سادگي اصلا هم چيز جالبي نيست!

قرار نیست تجربه های قبل تکرار شود...

"مومن از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود"

"آنهایی که می دانند با آنهایی که نمی دانند برابر نیستند"

گرگ نباش ، با گرگ ها هم نرقص!

فراموشش نکن ، او عزیزی را که همیشگی است و تنها هر کمکی از عهده ی او بر می آید

اینها را گفتم فقط برای یادآوری...یادت باشد کجایی و در کجایی و به سوی کجا...!

خسته نشو... و ادامه بده...!

پ.ن:

هیچ پ.ن ی ندارد!

 

التماس دعا در این ایام و لیالی عزیز

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


زمزمه هاي دلتنگي

نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 6:1 PM

يا اباصالح

پدران ما از تو برايمان گفتند و مادران ما از تو برايمان خواندند...

و ما چشم ديده به راهت دوخته ايم و منتظريم تا لحظه اي و جمعه اي كه بيايي و روشني چشمان ترم شوي

 

 

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


هدف...

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 6:35 PM

هدفت چیه...؟

(اشتبا نشه...هدفم فوتبال نیس...عکس پیدا نکردم!!!)

آخرش چی...؟!

این همه چیز...بعدش چی؟!

جواب میدم!...

میپرسه:خوب بعدش چی...!؟که چی بشه...

درسته...اگرم تا به حال هدفی داشتم یا دارم...لا اقل کامل نبوده...

یه چیزایی کم داره...

کم...!

همینقدر بگم که همینقدر فهمیدم که هدف آخرش آخره زندگیه...یعنی باید تا اون موقع رو ساپورت کنه...اونقدر مهم باشه که زندگیت...درست...همسرت...بچت...همه چیزتو بر اون اساس بچینی!!!

 

* ممکنه خیلی از آدما هدف نداشته باشن

* ممکنه خیلیا با هدف باشن اما چه هدفی...؟!

* فکر کنم اونقدر مهمه که عاقبت به خیری هم تو این نهفته باشه...ایشالله عاقبت به خیر شیم

* بعضیا دنیا هدفشونه...بعضیا خیلی ازین حرفا میرن بالاتر...

 

حب الدنیا یعمی و یصم    

* محبت(دلبستگی) به دنیا (آدم) کر و کور می کنه.

از طرف دیگه

حب الدنیا راس کل خطیئه

*** تو رو خدا دعا کنین... جدی با خودم خیلی در گیرم!

 

خدایا به حق خراباتیان

ازاین تهمت هستیم وا رهان

 

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


جواب سانتیمتری...!

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 12:49 PM

یه مسیری رو سوار تاکسی شدم!

به راننده پونصدی دادم...

یه دیویستی برگردوند با دوتا ۲۰ تومنی نوی تا نخورده...

یه خورده گذشت هیچی نگفتم!

بازم گذشت...ازش پرسیدم:ببخشید چقدر کم کردین؟!؟

گفت چقدر کم کردم؟!

گفتم چقدر کم کردین؟!

گفت حساب کن ببین چقدر کم کردم؟!

گفتم شما ۲۴۰ تومن به من برگردوندین...

گفت مگه چقدر میشه ۱۵۰  تومن؟!

گفتم نه میگیم ۲۰۰ تومن...؟!

گفت از انقلاب تا اینجا ۳۰۰ تومن تو هم دو قدم بالاتر از وصال سوار شدی...

گفتم دوقدم نبود و چار پنج قدم بالاتر بود...

گفت بیا بابا پولتو بگیر...گفتم نه پولو برا چی بگیرم...

گفت جواب سانتی متری میده...اعصاب نداریم!

گفتم سوال می پرسم،جواب سانتی متری میدی منم بهت جواب سانتی متری میدم!

پ.ن:شاید اولین باری بود که اینقدر با یه راننده بحث میکردم اونم سر یه چیز اینقدر پیش پا افتاده(البته دیدم رانندش پررو بازی در میاره منم اینطور جوابش دادم)

پ.ن ۲:بنزین گرون شده...اعصابا داغون...جوابا متری!حالا اگه کسی سانتی متر جواب بده چی میشه؟!

پ.ن ۳:از اين كه كسي ساده فرضم كنه متنفرم!

پ.ن ۴:دارم خسته میشم ازین وضع...از این اخلاقا...ازین برخوردا...

انگار نه انگار که آدمیم و یه فرقایی با سایر موجودات داریم...!

دی شیخ برد چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

 

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


از در درآمدی...؟!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 3:31 PM

یه چیزی هست به نام انتظار...

یه کلمه ای هست به نام کلیشه...

بعضی موقع ها می خوام بنویسم...هی فکر می کنم کلیشه اس...اون یکی نخ نما...این یکی تکراری...!

اما هر چی فکر می کنم می بینم این چیزی که ما ازون نام می بریم با عنوان انتظار هیچ وقت کلیشه نمی شه...یا اینکه تکراری نمیشه...

می دونی...

چیزیه که اگه بخوای بدون اون زندگی کنی نمی شه...!

هر کسی هم به نوعی...حالا حقیقته یا مجاز دیگه پای خودش و اعتقاداتش...!

 فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید    

 شرمنده رهروى که عمل بر مجاز کرد

 

چند روز پیش بود که یکی از دوستام از سفری آمد و من ناباورانه شنیدم آمدنش را!

خیلی خوشحال بودم...به طوری که این شادی و شعف برای خودم هم ناباورانه بود...!

خیلی ناباورانه...

با خودم یه کمی فکر کردم...بعد ناراحت شدم...!

این انتظار به این سادگی...عکس العمل به این وضع...؟!

پس انتظاری که این همه ساله پدران ما و پدران پدران ما کشیده اند و به ما رسیده تا وقت ظهور...پس در مقابل اون چه واکنشی نشان خواهیم داد؟!؟

فکر کردم و به اینجا رسیدم که "ما عرفناک حق معرفتک"!حالا تفاوت مایی که همچین کلامی رو تکرار می کنیم با پیامبر(ص) که همچین کلامی رو بیان می کنه در جهل واقعی ما نسبت به معرفت امام عصرمان(عج) است.

و واقعیت این است که او را نمی شناسیم به اندازه ای که باید بشناسیم... و عجیب نیست که اگر هم بمیریم به مرگ جاهلیت بمیریم!

 

پ.ن:موافق این نیستم که چیزی رو بی چون و چرا و بدون دلیل بپذیرم(حالا می خواد دین باشه و انتظار...می خواد یه تعارف خیلی کوچیک باشه)

پ.ن۲:یه بزرگی که خدایش رحمت کناد می فرمود"سلاح شیعه منطق شیعه است،سپر شیعه سینه سپر کرده اش در مقابل سختی ها و مسائل"

یاعلی

 

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


وبلاگ افکار عمومی

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 10:40 AM

بعد از بروز مشکلاتی در سرور های میهن بلاگ وبلاگ جدید آقای شریفی افتتاح شد.

http://afkaromoomi.blogfa.com

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


یکسال گذشت...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 ساعت 1:54 PM

پنجم اسفند ماه ۸۴ بود که نوشتم اهانت شديد و تخريب بارگاه ملكوتي عسكريين - عليهما آلاف التحية والثنا - در شهر سامرا موج عظيمي از غم و اندوه ايجاد كرد و همه شيعيان جهان بلكه عموم مسلمين و آزادگان دنيا را در غم و اندوه عميقي فرو برد. این مصیبت عظیم را به محضر دل جریحه دار امام زمان ( عج الله تعالی فرجه الشریف ) تسلیت می گوییم .

امروز صبح خبر  فرو ریختن گلدسته های حرمین عسکریین را بر روی فارس خواندم

صلی الله عیلک یا مولای یا صاحب الزمان

عجل الله تعالی فرجک و سهل الله مخرجک

به نقل از پایگاه رضوی:

الا ما لهذا السماء لا تمور؟ و ما للجبال تری لا تسیر؟ الله اکبر! الله اکبر! لقد وقعت ثلمة عظمی تزعزعت بها ارکان الدین وانهدمت بها قواعد شوکة المسلمین، مصیبة ما اعظمها

بارالها! از حوادث دردناکی که بر مسلمانان از فتنه‌ی گروهی خوارج پیشه ، دشمنان حقیقی دین ، فرقه‌ی مستحدثه ، تروریست و‌ جنایت پیشه که به اسم اسلام و حمایت از کتاب و سنّت ، علی الدوام مسلمانان را از زن و مرد و پیر و جوان و کودکان خردسال به خاک و خون می کشند و حتی در حال نماز و عبادت ، و در مشاهد شریفه کسی را امان نمی‌دهند و هزاران مسلمان دوستدار اهل بیت علیهم السلام را در کشور عراق به جرم داشتن ولایت آل البیت علیهم السلام مظلومانه و با فجیع‌ترین وضع می‌کشند به تو شکایت می‌کنیم.

خدایا! تو می‌دانی و می‌بینی که بر شیعیان در عراق چه می‌گذرد و چه خون‌های پاکی که بر زمین ریخته می‌شود و سران به اصطلاح اهل سنّت با سکوت خود ، از محکوم کردن این جنایت‌ها خودداری می‌نمایند؟ خبر بسیار دردناک بمب گذاری در حرم مطهّر ملایک پاسبان عسکریین علیهما السلام و تخریب قبّه‌ی منوّره‌ و مقدسه‌ی آن دو امام بزرگوار ، عمق جنایت و شرارت این مفسدین و دشمنی آنان را با اسلام ، قرآن و اهل بیت ، ظاهر نمود ؛ زبان و بیان از تقریر بزرگی این فاجعه و محکوم کردن آن ، عاجز ، و از عرض تسلیت به پیشگاه مقدّس قطب عالم امکان ، حضرت بقیت الله ، ارواح العالمین له الفداء قاصر است ؛ اللهم انا نشکوا الیک فقد نبینا و غیبة ولینا و تظاهر الزمان علینا ؛ ما ، امریکا و سایر دول غربی را در فجایعی که در عراق ، واقع می‌شود مسئول می‌دانیم. ( گوشه ای از پیام حضرت آیت الله العظمی صافی )

اهانت شدید و تخریب بارگاه ملکوتی عسکریین - علیهما آلاف التحیة والثنا - در شهر سامرا موج عظیمی از غم و اندوه ایجاد کرد و همه شیعیان جهان بلکه عموم مسلمین و آزادگان دنیا را در غم و اندوه عمیقی فرو برد. این مصیبت عظیم را به محضر دل جریحه دار امام زمان ( عج الله تعالی فرجه الشریف ) تسلیت می گوییم .

پس همه با هم دست به دعا بر می داریم و برای دل اماممان می خوانیم و زمزمه می کنیم

اللهم عجل لولیک الفرج

و برای برادران و خواهران ستم دیده و رنج کشیده مان در هر کجای جهان علی الخصوص عراق می خوانیم به همان دلیلی که گفتند بخوانید تا گرفتاری ها بر طرف گردد:

امن یجب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

 

 

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


انصافتو...مامور انتظامی

نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 11:45 AM

میگم نظمیه هم نظمیه های قدیم

جاتون که ناخالی بود....چرا؟!؟!

ماجرا از این قرار بود...:

قبل ماجرا:

با دوستم میدون تجریش رفته بودیم و طرفای ساعت ۸ بود که داشتیم بر می گشتیم طرف میدون قدس که دیدیم دست فروشای تو پیاده رو مثل فرفره کاسه کوزشونو جمع کردن،انگار شهرداری چیا اومده بودند برای جمع کردن کار و کاسبیشون!

رفتیم جلوتر یه پیر مردی رو دیدیم حدود پنجاه شصت ساله(عاقله مردی بود)،صدف می فروخت انصافا هم صدفاش قشنگ بود...

 حس شاعرانه ی ما هم  گل کرد...گفتیم ازین صدفا بخریم!

-آقا چنده؟!....بذار ببینیم توشون صدا هم میده؟!

این دو تا دونه از اون صدفاس!

چشمتون همیشه زیبایی ببینه....دیدیم یه مامور شهرداری با یه مامور انتظامی اومدن و گفتن جمع کن...

پیرمرد یه خورده تعلل کرد تو جمع کردن...مامور به خیال خودش انتظامی یقه ی پیر مرد رو گرفت محکم انداختش رو زمین و مامور شهرداری هم همه ی وسایلشو جمع کرد!

اونجا یه خانم مهربونی پیدا شد و اول مامور شهرداری رو جای دست فروش اشتباه گرفت...یه خورده پول بهش داد...بعد به پیرمرد ما هم به پیرمرد یه کمی پول دادیم و گفتیم ازت صدف برداشتیم...آخه صدفاش یه خورده رو زمین ریخته شده بود....بعد هم بقیه...!

اصل ماجرا:

با دوستم رفتیم پیش مامور انتظامی گفتیم آقا به نظر شما این برخوردی که با پیرمرد داشتین درست بود؟!

-بیاین پاسگاه تا بهتون بگم!

رفتیم تو پاسگاه!

-خوب حالا شما چی می گین؟!

به نظر شما برخوردتون با اون مرد درست بود...اگه اون قاتلم بود شما نباید اینطوری باهاش برخورد می کردین!

-خفه شو بچه سوسول....برا من کلاس اخلاق وا کرده....سرکار بیا به جفتشون دستبند بزن...(و ماجرا از این جا شروع شد...بی احترامی ها...حرف های رکیک....حرف های خنده دار...)

لازمه بگم که به دوستمون یه کشیده ی آب دار هم زد بابت اینکه  فکر کرده بود ما جزء اوباشیم! و میخواست قاطی اوباش ما رو دوسال بفرسته بیابونای کهریزک حالمون جا بیاد....اینا رو خودش گفت!به

ما گفتن جیباتونو خالی کنین...

النگوهای فلزی براق دستانمان را نظاره گر بودند!به دستامون دست بند زدند....

سوال پرسید اصلا شما اینجا چی کار می کنین!من ات اون موقع لب باز نکرده بودم!

گفتم اومدیم خرید...

-خونتون کجاس...؟        -شما مگه وکیل وسیع مردمین که فضولی مکنین؟!

-آستین کوتاه پوشیدین میگم چرا آستین کوتاه پوشیدین؟یقه تون بازه میگم چرا یقه تون بازه!؟ ول می گردین میگم چرا ول میگردین؟!

حالا ما هم آستین بلند پوشیده بودیم و قیافمون مثبت....

-شما کی هستین که سوال می پرسین؟!

یک ساعت و نیمی ما رو نگه داشتند....

آخر یه تعهد از ما گرفت که دیگه همچین غلط هایی نکنیم و بی خیال دور و ورمون بشیم....

بعدم امضا و مهر....آزادمون کرد به منت اینکه قیافمون مثبت میزنه و عین بسیجیاس و ارادت خاصی به اونا داره....

گر مسلمانی به این است که من می بینم /    وای اگر از پس امروز بود فردایی

پ.ن۱:به گفته ی خودش اگه میخواین حقوق داشته باشین برین فرانسه....اینجا ایرانه

پ.ن۲:یه سینی گوجه سبز اونجا بود و به رفیقاش میگفت اینا رو هر چی می تونین بخورین بعدم دید سوتی شد گفت ببرین بهزیستی

پ.ن۳:این کار و این طرح درست...اما چطوری!؟

پ.ن۴:اون بنده خدایی که اینا رو می فروشه...اینا رو نفروشه بره دزدی کنه یا مواد بفروشه؟!

 

 

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


دلم به نوشتن نمیاد!

نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 7:31 PM

همین...

نه اینکه یه چیز تازه باشه...

خودتونم باید متوجه شده باشین...!

چرا،نمی دونم! اما می دونم که دلم نمی ره سمت نوشتن...

سر شلوغی و اینها هم بهونه است.!

فعلاْ....

یاعلی

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


من اگر برخیزم،همه برمی خیزند!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 ساعت 1:9 AM

متاسفم که اینگونه آغاز میکنم!

"جلال شرفي" دبير دوم سفارت ايران در بغداد كه بهمن ماه سال گذشته ربوده شده بود، پس از آزادي جزئيات ربوده شدن خود را توضيح داد.

جلال شرفي جزييات ربوده شدن خود در بغداد را تشريح كرد

نیازی به توضیح مفصل نداره!

واقعا نمی دونم چرا همه فقط تصاویر و اخبار را تنها نظاره گر بودیم! چرا؟!

به همین سادگی با یک انسان به فجیع ترین نوع ممکن برخورد می کنند و ما نشسته تنها می شنویم مانند سایر اخبار دیگر که شنیده می شوند از کنار گوش هایمان!

شاید کم اهمیت ترین موضوع مقام و رتبه ی این فرد باشد،اما یک انسان،یک هم نوع...یک ایرانی را به کدام علت،کدام جرم،کدام گناه دستگیر و به این وضع شکنجه می دهند؟!

با کدامین قانون و مقررات جهانی ای حق چنین عملی به خود داده اند؟!

کجایند آن مردمانی که دم از آزادی و تمدن می زنند و داعیه شان گوش جهان را کر کرده است که ببینند یکی از دستاورد هایشان چیست؟!

وظیفه ی ما چیست؟!

                         نظر شما چیست؟!

 

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


یلدا بازی یا بازی شب یلدا

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 6:33 PM

میگم این بازی شب یلدا به عید داره میکشه ها!بد نیست اسمشو عوض کنیم نه؟!؟!

23 بهمن1385 ساعت14:2 بود که به دستور یکی از هم کلاسی ها و هم رشته ای های دانشگاه دعوت به این بازی شدیم.

قراره ۵تا خاطره تعریف کنیم که کسی تا حالا نشنیده!

خاطرات زیادن...ولی به همینا اکتفا می کنیم!

اولین خاطرم مربوط میشه به شب یلدا:

یادمه سوم دبیرستان سر کلاس جغرافیا بودیم؛

پیش نوشت: یه معلم داشتیم که خدا هر جا هست بهش خیر بده (معلمی هم ازون شغلای پر زحمته؛)اون سال سالی بود که مدرسه ی قبلیمون منحل شده بود و ما مجبور شده بودیم مدرسمونو عوض کنیم!این اولین سالی بود که تو محیطی می رفتم که بچه هاش دقیقا بچه های جامعه بودن!(از مرفه بی درد و نسبتا بی درد داشت تا بچه هایی که واقعا وضعیت معیشتیشون ضعیف بود)! این معلم ما هر وقت با موتورش وارد مدرسه میشد بچه ها از دور بهش می خندیدن و می گفتن پیک اومد،اسمشم بلفی بود،بنده ی خدا هم وقتی سر کلاس میخواست خودی نشون بده تا بچه ها ازش حساب ببرن میگفت:چنان میزنم که باد کنی! حرف این معلم بود و خنده ی بچه ها!

 

اتفاقاً نزدیک شب یلدا هم بود و درسمون مربوط بود به طولانی ترین شب و طولانی ترین روزهای سال در قطب ها!وقتی داشت درس میداد،گفت طولانی ترین روز سال چه روزیه؟....من یه مرتبه گفتم:شب یلدا...!

کلاس ترکید از خنده...

تذکر داد و قرار شد اگه بازم تکرار شد منفی بده...!

از روز درومدیم و اینبار گفت طولانی ترین شب سال...که من بی اختیار گفتم شب یلدا و اینبار انفجار کلاس از خنده بود!

در نتیجه ی این خنده ها بود که ما از کلاس اخراج شدیم...این اولین باری بود که تو اون مدرسه از کلاس اخراج می شدم!خود اخراجمونم باز موجبات خنده برای بچه ها رو فراهم کرد...

وقتی ناظم منو دید و جریانو براش تعریف کردم...،اونم خندید...

حلاصه به خیر گذشت.

پ.ن:اونسال اون مدرسه هم منحل شد(همه ی کادرش رفتن مدرسه مطهری)

 

دومین خاطره یه سوتی که چه عرض کنم،بد سوتی ای بود!

چندسال پیش بود که با آدم بزرگی آشنا شدم که هر چی از بزرگی و علم و معرفت این فرد بگم کم گفتم!(...و هرچی از دین میشناسم بواسطه ی این بزرگ بوده! خدا بهش طول عمر و عمر با عزت بده)

اون موقع که تازه آشنا شده بودم حرف و حدیث هایی هم پشت سرش میشنیدم!(مثلا فلانی انجمنیه...فلانی اینطوریه...فلانی اونطوریه...)نسبت به اون آدم تعصب نداشتم،اما علاقه ی زیادی داشتم و دارم که این سوالا باعث شد مستقیم برم از  خودش بپرسم!

من: ببخشید آقای... یه سوال داشتم!

آقای ...: بفرمائید.

- آقای ... نظر شما در مورد ولایت فقیه چیه؟

- من به این سوال جواب نمی دم آقا

- میگن شما عضو انجمن ... هستید؟!

- خیر،نسبت به این انجمن انتقاداتی دارم.

وقتی که دوستان و سایر کسانی که این مرد بزرگوارو میشناختن شنیدن همچین چیزی رو ازشون پرسیدم، همه برای چند ثانیه ای مات و مبهوت می موندن که این دیگه کیه!چطور تونستی بپرسی؟!

حالا این که اشکالی نداشت،چون نمی دونستم آقای... رو این سوالا حساسه و جواب نمیده!

صحبت ایشون بود با یکی از دوستان و نزدیکان اون جلسه!ازشون پرسیدم راستی نظر آقای... در مورد ولایت فقیه چیه؟! اون دوستمون گفت: نمی دونم!ازشون بپرسید؛گفتم: پرسیدم جواب ندادن... گفت( و ایکاش نمی گفت) دوباره بپرسید!

دوباره!

صحنه: مکان جلسه،هنگام خواندن دعا، آقای... دست بر پیشانی،نشسته بر زمین،مشغول زمزمه کردن.

دوباره من: ببخشید آقای ...

دوباره آقای ...: بفرمائید

- ببخشید نظرتون در باره ی ولایت فقیه چیه؟

-(خیلی با متانت) یه بار که میگم به این سوال جواب نمیدم،محال ممکنه جواب بدم!

وقتی دوستام فهمیدن اونا داشتن به جای من خجالت می کشیدن و من هم فقط میخندیدم!(البته از روی شرم،تو دلم میگفتم اللهم عجل وفاتی سریعا!)

 به 3 تا خاطره اکتفا می کنم!

 

سومین خاطره هم برای موقعیه که برای اولین بار بدون خانواده(تنها) همراه با عمه هام پسر عمه هام و خانوادشون می رفتم سفر! رفته بودیم شمل!بگذریم که چه کردیم و نکردیم!

آخر سفر بود که من کارامو کرده بودم و لباسامو پوشیده بودم برای برگشتن به سمت تهران!

گفتیم برای چند دقیقه هم که شده بریم لب ساحل قدم بزنیم!

صحنه: پسر عمه هام تو آب،من لب ساحل عین آقاها ایستاده،نگام به خورشیدی که می خواد غروب کنه

دیدم پسر عمه هام دارن با هم پچ پچ میکنن!

اونا هم آروم اومدن سمت ساحل...مثل آقا ها(عجیب بود...ولی اون موقع من این عجیبی رو نفهمیدم)

دیدم دوتایی،یکی دستای من و یکی پاهای منو گرفته ما رو نزدیک و نزدیک تر به آب هایی که مرا به سوی خود می خواندند ممی بردند!

نه!باورش خیلی سخت بود... فریادِ نه... نه... از جانب جناب من بود که می گفتم باشه خودم میام...خودم میام...نه خودم میام...

ولی امون ندادن...انداختنمون تو آب و خیس شدیم و ... .

و...شتلق! صدای افتادن جسم من..

 

!حالا نوبت منه که بخوام دعوت کنم چند تا از دوستامو

اولین نفر کانکت---» محمد رسول عاصمی1- کودکی 2- نوجوانی 3- جوانی

          دوم نفر ۱۰۰را نوشتن و در حال بازنویسیند!

        

           سومین نفرثانیه ها---»ایشون قبلا نوشتنhttp://foocus.blogfa.com/post-23.aspx

      چهارمین نفر بهمن علی بخشی

                                                   پنجمین نفر اردیبهشت

 

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


یکسال و یه کارنامه ی ...

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 11:56 PM

اینطوریکه اولین به پست مطلب وبلاگ میگه،امروز دقیقا یکسال و بیست و نُه روزه که پا به دنیای بدون مرز مجازی گذاشته...خوب و بد یک سال گذشت؛

چهارشنبه روزی بود که دقیقا هفتم دیماه هشتادو چهار روی به دوش می کشید...خیلی اتفاقی داخل بلاگفا شدم و اتفاقی تر نام وبلاگ رو در دقایق کمی انتخاب کردم:Communication sciences و مخففش کردم با نام Commence و جالب تر از اون برام وقتی بود که معنی کامنس رو تو دیکشنری پیدا کردم؛

شروعی دوباره،آغازی دوباره...

user posted image

یادمه با مبانی خبر شروعش کردم و الآن...تولد خوبی نیست.

این یکسال و تقریبا یک ماهی که گذشت...گذشت!دیگه هم بر نمیگرده.عمر من،ماه ها از پی هم رفتند و هفته ها و روزها و... دست به دست هم یکسال شدند.

با اعیادش،با مناسبت هاش و با به سوگ نشستن هاش...

راستش با خودم تو این فکر بودم که چی فکر می کردیم، چی از آب در اومد...و راضی کننده نیست(میون خودمون بمونه!)

وقتمون رفت...لحظه ها و ثانیه هایی که هیچ وقت...،هیچ وقت دیگر بر نخواهند گشت.

و افسوس...این شعر برای من خیلی زیباست...برایتان می خوانم و می نویسم!

افسوس که عمری پی اغیار دویدیم

از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم

سرمایه زکف رفت و تجارت ننمودیم

جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم

 و تنها آرزویی که می توانم برای یکسالگیش کنم اینه که

خدایا عاقبت به خیرمون کن،چه تو این زندگی،چه تو این کارا و چه تو هر چیز دیگه ای که خودت ما رو مامور به اون می کنی!

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


ويژه برنامه استاد دواني

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 6:7 PM

سلام به فضل خدا و به ياري خدا فردا يعني پنجشنبه ساعت 15:20 ويژه برنامه استاد دواني از شبكه قرآن(شبكه 8) پخش ميشه.

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


نابرده برنج كه گنج ميسر نميشه

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 11:22 PM

سلام مي بخشيد تو روخدا! هنوز وقت نكردم كامپيوترم رو درست كنم!لذا تا همين لحظه هم با مشكل روبه رو هستم! جونم براتون بگه كه نا برده رنج كه گنج ميسر نميشه!ما موقع امتحانا وقتي درس نخونيم كه خوب انتظار نمره ي خوب گرفتن نبايد داشته باشيم! ويژه برنامه ي مرحوم استاد دواني امروز تدوينش تموم شد و بعد از پنج روز رنگ خونه رو ديديم!تا الان اسمش«فخر اسلام» شده اما ممكنه«فرزند زمان» همون مجموعه اي كه در حال توليدش هستيم بمونه!! ايشالله زمان پخشش هم تا فردا پس فردا معلوم ميشه!(اين برنامه به سفارش شبكه قرآن داره ساخته ميشه). در مورد ارتباطات و علوم ارتباطات هم به روي چشم!شرمنده ي روي ماه همه ي شما دوستان و عزيزاي خوب هستم! به اميد خدا از هفته ي آينده مطالب مناسبي رو خواهم گذاشت و ان شاءالله روال عادي وبلاگ رو پيش خواهيم گرفت. تابعد...ياحق

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


لحظه به لحظه در زندگي

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 9:5 PM

سلام لحظه ها مي گذرند و ثانيه ها متولد مي شوند و از پس اين ثانيه ها دقايق زندگي و مي گذرند و مي گذرند تا اينكه روز ها، و روز ها سال ها را به ارمغان مي آورند. در اين سال ها با افرادي آشنا مي شويم و جمع ما را كساني تشكيل مي دهند كه از مجموع آنها دنيايي پر از احساس را براي خود مي سازي...اما در اين ميان افرادي هستند كه متفاوتند! حدود يك ماه پيش بود كه رسيديم خدمت استاد و او را به عنوان يكي از فرزندان زمان به تصوير كشانديم.درست صبح روز جمعه بود و استاد با مهمان نوازي خود پذيراي ما بودند... ...امروز خبر درگذشت استاد را از خبر14 شنيديم و همه متاثر از شنيدن اين خبر شديم؛ شب گذشته استاد علي دواني درگذشت.... . و جالب تر از آن كه تا دقايقي قبل از شنيدن خبر فوت استاد بر روي ميز تدوين برنامه ي آقاي دواني را مشغول بوديم و درست 6 دقيقه ي كار بسته شده بود. تاثر ما از اين اتفاق تنها نه به خاطر ازدست دادن استاد است،ما متاثر شديم چرا كه زندگي را در خوابيم و افسوس كه چيزي براي فردايمان همراه نداريم. خوش به سعادت استاد...مولف يكصد جلد كتاب،تاريخ اسلام،مهدي موعود و... در حال تهيه ي ويژه برنامه اي براي استاد هستيم.

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


بوی صفا،بوی سعی،بوی منا،بوی خدا

نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385 ساعت 12:50 PM

سلام بر میزبان عرفه،بر مهدی ما،امروز را آشنایان بو میکشند تا نسیمی از جانب فرزند زهرا بر مشامشان برسد

عطر مهدی(ع) را استشمام کنند و  درد فراق را بر لب زمزمه کنند،با زبان حال و دل می گویند که مولا جان بس کن غیاب را!

خداوندا کمی بر فرج مهدی عجله کن!آخر دنیای پست ما پر از تاریکی،ظلمت،فساد،ریا،دروغ،خیانت،جنایت و ... شده است.آخر دلهای شکست خورده ی ما دیگر تاب و توان تحمل این غیبت را ندارد...

کی یلدای غیبت مولا به صبح می رسد و کجا می توان حضور مولا را احساس کرد؟

امروز عرفات میهمان میزبان خود است...و میزبان پذیرای حاجیان...

آقای ما...دیگر بس است...

غیبت خود را بر ما ببخش...

بر دلهای خسته مان بتاب...بر دستان کوتاهمان بنگر و با نور ولی اللهیت ما را از این تیرگی و تاریکی نجات ده

هشتم ذى الحجه؛ یوم الترویه، خروج امام حسین علیه السلام از مکه معظمه به سوى کوفه نمونه ای از توجه اولیای خدا به نقش زمان در حرکت های تبلیغی.
آن امام همام اعمال حج را نیمه تمام گذاشته، به عمره عدول کردند و پس از طواف خانه خدا و سعی بین صفا و مروه در روز هشتم ذی الحجه، که یکی از روزهای مهم حج است به سوی عراق حرکت کردند.

هفتاد و دو پروانه مى روند تا با آخرین توانهاى خود بر گرد شمع وجود حسین علیه السلام خاموش و بى آواز بسوزند و با این خاموشى، ماندگارترین سرود سبز ماندن و سرخ رفتن را بر بلندترین گلدسته قبه آزادگى بسرایند، شمع نیز مى رود و شعله عشق اوست که پروانه هاى ناآرام را هم با خود مى برد تا جملگى در شام سرد ستم بسوزند و ذوب شوند و یلداى تاریک امت را به سپیده دم پگاه عدالت برسانند.

ایام مسلمیه، ایام شهادت حضرت مسلم بن عقیل (نهم ذى الحجه) پیشاهنگ نهضت کربلا و سفیر امام حسین (ع) به سوى مردم کوفه و هانی بن عروه، از شیعیان با وفا و میزبان و همرزم مسلم بن عقیل را به سوگ می نشینیم. به یاد روح بزرگ انسانهاى خود ساخته و پاکی که ایثارشان در راه خدا الهام بخش تعهد و فداکارى است. عظمت انسانى چهره ‏هاى پرفروغ تاریخ خونبار ما چون مسلم بن عقیل و هانی بن عروه، اسوه همه کسانى است که در زندگى به هدف هایى والاتر از دنیا اعتقاد دارند و ارزشهاى متعالى را مى ‏جویند. انسانهاى نمونه از نظر ایمان، اخلاق، شهامت، جوانمردى و استقامت، همیشه زینت تاریخ بوده و هستند.

دل در جوشش ناب عرفه، وضو می گیرد و در صحرای تفتیده عرفات، جاری می شود. آن جا که ایوان هزار نقش خداشناسی است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بیقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسین (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضریح اجابت، تصویر می دهد و این صحرای عرفات است که با کلمات روحبخش دعای امام حسین (ع) و اشک عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش می کند. اشک و زمزمه ما را نیز بپذیر، ای خدای عرفه.

عید قربان که پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهی و شعور) و منا (سرزمین آرزوها، رسیدن به عشق) فرا مى رسد، عید رهایى از تعلقات است. رهایى از هر آنچه غیرخدایى است. در این روز حج گزار، اسماعیل وجودش را، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى پیدا کرده قربانى مى کند تا سبکبال شود.

صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است. عید قربان، جشن رهیدگی از اسارت نفس و شکوفایی ایمان و یقین بر همه ابراهیمیان مبارک باد

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


salam,

نوشته شده در جمعه یکم دی 1385 ساعت 3:1 PM

moshkeli baraye weblog too blogfa pish oomade darzemn shadidan dargire karam shodam ishalla moshkelaro bartaraf mikonam miresam khedatetoon bayad mibakhshid ya ali

نوشته شده توسط حسام الدين مقدس زاده |
--------------------------------------------------------------------------------------


با تو مي گويم،‌از تو مي پرسم

نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 5:47 PM

 

روز ولادت را بهانه کردیم،باشد پاسخش را بیابیم؛ ای مولای عشق!

 

چرا هيچ از حج بازگشته اي،پيغام تو را براي ما نمي آورد؟

چرا مردم وقتي به هم مي رسند،نمي پرسند:تازگي ها از آقا چه خبر؟

چرا روزنامه ها خبري از تو نمي نويسند؟

چرا ديگر جمعه ها كسي در دروازه ي شهر به انتظارت نمي ايستد؟

چرا دعاهايمان هم از نام تو خالي شده است؟

چرا وقتي به شهر ما مي آيي،آمدنت را حس نمي كنيم؟

چرا نيامدنت را با نبودن يكي ميگيريم؟

چرا چشم هايمان چنان آلوده ي گناه شد كه شايستگي ديدارت را از كف داديم؟

چرا زبان هايمان چنان با دروغ پيوند خورد كه ديگر نتوانستيم با تو هم سخن شويم؟

چرا دلهامان آن قدر سخت و سنگي است كه نام تو هيچ لرزه اي بر آن نمي اندازد؟

چرا شرمنده ي نگاهت از همين نزديكي ها نيستيم؟

چرا همراه نسيم،بوي خوش تو را حس نمي كنيم؟

چرا صداي گام هاي تو را كه نزديك مي شوي نميشنويم؟